پنهانکاری بمب است و عشق؛ میدان انفجار
آرامه اعتمادی
وقتی راز گذشته آشکار میشود، عشق نه فقط میشکند، بلکه جهان فرو میریزد. پنهان کاری میتواند بمب باشد. پوشاندن و بیان نکردن یک اتفاق در گذشته میتواند رابطهای شیرین را زیر سایه ابهام ببرد. «دراما» به سادگی نشان میدهد که چطور یک رابطه میتواند با بیان نکردن یک واقعیت در زمان درست، رابطهای را در یک شب، با بحران اعتماد مواجه کند.
یک شبه همه چیز از عرش به فرش میرسد، مثل عنوان همان کتابی که شخصیت اصلی در سکانس اولیه فیلم میخواند؛ آسیب. کریستوفر بورگلی در فیلم قبلیاش، سناریوی رویای، در داستان دیگری به همین موضوع نگاه کرده بود. در دراما هم در یک شب رابطه شیرین چارلی با بازی رابرت پتینسون و اِما با بازی زندایا دچار بحران بیاعتمادی میشود. اِما در نوجوانی تصمیم داشته تا به خاطر قلدریها و بیمحلیهایی که در مدرسه تجربه کرده، خشمش را با اسلحه پدرش خالی کند ولی طی یک اتفاق موازی، مسیر زندگیاش عوض میشود و تبدیل به یکی از فعالان مخالف حمل اسلحه میشود. با این حال، حتی جزییات کامل داستان و شرح فعالیت اجتماعیاش نمیتواند کمکی به رابطه خرابشدهاش با چارلی کند.
عشق زیر بار ناگفتهها
فیلم در گذشته و حال، رفت و آمد میکند و این درهمآمیختگی زمانی به روایت کمک کرده تا نشان دهد عشقی چطور زیر وزن ناگفتهها، سوءظن و ترس فرو میپاشد. حالا اِما مانند ادیپ است کسی که گذشتهاش را پنهان کرده و با عمیق شدن در حقیقت زندگی او، ترس وجود فرد را فرا میگیرد. هذیان سراغ چارلی میآید و مدام به این فکر میکند که هر آن ممکن است آن افکار مخرب نوجوانی، نمونه عینی پیدا کند و زندگی را از هم بپاشانند.
اما مدام از چارلی میخواهد بعد از مراسم عروسی درباره این موضوع صحبت کنند، یعنی او میخواهد برای چند روز هم که شده این مسئله مخفی بماند. در فیلم ولنتاین غمگین هم، از همان ابتدا یک حقیقتِ زخمی در جریان است؛ اینکه پدر بچه کیست؟ این مسئله دفن میشود و مرد قصه به ظاهر آن را میپذیرد، اما زخم درمان نمیشود، فقط پوشانده میشود. در اینجا دراما و ولنتاین غمگین یک پیام مشترک دارند: «چیزهای دفنشده، معمولا برمیگردند»، همان نقل قولی که چارلی منسوب به فروید گفت: خشمهای بیاننشده هرگز نمیمیرند؛ زنده دفن میشوند و بعدها به شکلی بدتر بیرون میآیند.
فیلم گرچه برای جامعه مدرن امروز، درست نوشته و کارگردانی شده اما شاید برای کسی که در جامعهای با بحران پشت سر هم زندگی میکند، این راز پنهانشده آنقدرها بزرگ به نظر نرسد که یک رابطه را از هم بپاشاند.
برگ برنده بازیها در دست کیست؟

دو بازیگر اصلی زندایا و رابرت پتینسون نقشهایشان را به درستی بازی کردند اما برگ برنده بازیگری در دستان آلانا هایم است. او بازیگر خوبی است که تا اینجا کمتر به او توجه شده در حالی که به نظر لیاقتش بیشتر است. بازی خوب او در «لیکریش پیتزا» همچنان در خاطر میماند.
به نظر میرسد؛ کریستوفر بورگلی، نمیخواسته فیلمش را صرفا تبدیل به یک عاشقانه کند، بُعد اخلاقی قصه برایش مفهوم و هدف بزرگتری است. فیلمبرداری و تدوین نیز همراه با قصه در خدمت به انسجام این فیلم قرار گرفتهاند.
در مجموع «دراما» فیلم خوبی است، اگرچه در مقایسه با «سناریوی رویایی» یک پله پایینتر است.